خرید بک لینک
به مرز جنون رسیدم. نه میتوانم حرف بزنم نه میتوانم سکوت اختیار کنم! یکی از بچه های گروه کلاس، عید مبعث را تبریک و مراسم و ساعت آن را بیان کرده. بعد جناب طاها فرمودند: چهل ساله سر همین عهد و پیمانه که

برچسب: نویسنده: بهراد امیری تاريخ: دوشنبه 5 آذر 1397 ساعت: 10:47

برای همه ما، همه ی روزها فراموش می شوند؛ به جز همان یک روز که نشانی آن را به هیچکس نگفته ایم :)

محمدرضا عبدالمالکیان

+ رمز همان همیشگی :)

برچسب: نویسنده: بهراد امیری تاريخ: دوشنبه 5 آذر 1397 ساعت: 10:47

همین قدر در کرامات ما بس که استاد حل تمرین آقای ف، بعد از اصلاح برگه های کوئیز، توی برگه ی بچه ها نوشته بود به برگه ی خانوم نغمه باران مراجعه شود! خودم که دیروز دانشگاه را پیچانده بودم و مثلا فیزیک

برچسب: نویسنده: بهراد امیری تاريخ: دوشنبه 5 آذر 1397 ساعت: 10:47

ها یادم آمد!!توی یک کانال رژیم غذایی عضو بودم که برای هر روز برنامه رژیم آن روز را می گذاشت برای آن هایی که کمتر از پانزده کیلو می خواهند وزن کم کنند و برنامه ای برای آن ها که بیشتر از پانزده کیلو اضا

برچسب: نویسنده: بهراد امیری تاريخ: دوشنبه 5 آذر 1397 ساعت: 10:47

کلاس نهج البلاغه مان با دخترهای گروه مهندسی معماری همزمان است. نشسته بودم توی کلاس که نماینده شان خواست یکی از دخترها را اذیت کند بعد ولی شال نازنینش تخریب شد. دخترجان گفت: ببین خواستی بچه سید رو اذیت

برچسب: نویسنده: بهراد امیری تاريخ: دوشنبه 5 آذر 1397 ساعت: 10:47

نمی شود با کسی حرف بزنم یا درد دل کنم، از اول هم بلد نبودم. بخاطر همین است که گاهی اینجا می نویسم ولی با این همه، باز هم خیلی حرف ها را سانسور شده در این صفحات جا میدهم. درست زمانی که به تمام مغزم بر

برچسب: نویسنده: بهراد امیری تاريخ: دوشنبه 5 آذر 1397 ساعت: 10:47

بخاطر آغاز امامت جلوی در دانشگاه شیرینی میدادند و می خواستند که روی یک مقوای بزرگ با امام زمان عهد ببندیم. همنام گفت تو قشنگ بلدی بنویسی. بنویس. گفتم تو از کجا میدونی که میتونم یا نه؟ گفت من میدونم. خ

برچسب: نویسنده: بهراد امیری تاريخ: دوشنبه 5 آذر 1397 ساعت: 10:47

به معنای واقعی کلمه، دیروز گند زدم. از هفت نمره میان ترم فیزیک به گمانم دو هم نشوم. پایان ترم مجبورم سیزده نمره را کامل بنویسم! این حجم از حماقت و استرس از من بعید بود! کلی اتفاقات عجیب و غریب افتاد ک

برچسب: نویسنده: بهراد امیری تاريخ: دوشنبه 5 آذر 1397 ساعت: 10:47

مادرجانمان داشت پشت سر همسرجانش حرف میزد. گفتم: مامان خیلی بی جنبه هستیا. یکم جنبتو ببر بالا آدم میترسه باهات شوخی کنه. بابا باهات شوخی کرد دیگه. گفت: وقتی شوهر کردی حالتو می پرسم. گفتم: شوهر کنم میام

برچسب: نویسنده: بهراد امیری تاريخ: دوشنبه 5 آذر 1397 ساعت: 10:47

توی پست مربوط به فیزیک قرار بود یک فایل هم بگذارم که توی گروه کلاس، آقای ابوالفضل(!) شب امتحان فیزیک فرستاد.

ترجیحا اگر ترکی بلدید گوش کنید و لذت ببرید. آدم نمیداند بخندد یا گریه کند.

کلیک!

برچسب: نویسنده: بهراد امیری تاريخ: دوشنبه 5 آذر 1397 ساعت: 10:47

صفحه بندی